شما همراه زاده شده‌اید و همراهید تا ابد،
و همراهید تا بال‌های سپید مرگ، توالی روزهای‌تان را پریشان کند.
و آری همراهید حتی در سکوت و صلابت خیال خداوند،
اما در میانه این همراهی، اندکی جدایی باید.
هان! به نسیم عطرآگین ملکوت راه گشاید که در میان شما به رقص درآید.
جان‌های شما چون دو کرانه باید و دریایش در میان، دریایی پر جوش وگذر.
و يكديگر را دوست بدارید لیکن از یک جام ننوشید.
از نان خود به هم ارزانی دارید، اما هر دو از یک قرص نان تناول نکنید.
و هم‌گام نغمه‌ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید، اما امان دهید.
که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشید و تنها،
چون تارهای عود که تنهایند هرکدام، اما به کار یک ترانه واحد در ارتعاش.
دل سپردن، آری حکایتی است دلپذیر، لیکن دل را نشاید به امانت دادن،
که تنها دست‌های حیات خانه دل است و بس.
در کنار هم باشید نه بسیار نزدیک،
که پایه‌های حایل معبد. به جدایی استوارند،
و بلوط و سرو در سایه هم سر به آسمان نکشند.

جبران خلیل جبران (در سن  12سالگی)