كودكي آماده تولد بود، از خدا پرسيد: «مي‌گويند شما فردا مرا به زمين مي‌فرستي! اما من به اين كوچكي، بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم به دنيا وارد شوم؟»

-        خداوند پاسخ داد: «از ميان تعداد زيادي از فرشتگان، من يكي را براي تو درنظر گرفته‌ام كه از تو نگهداري خواهد كرد!»

 -        اما كودك هنوز نگران بود: «اما اينجا در بهشت من هيچ كاري خنديدن و آواز خواندن ندارم. اين‌ها براي شادي من كافي هستند»

-        خداوند گفت: «فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به‌تو لبخند خواهد زد. تو عشق را با تمام وجود حس خواهي كرد و شاد خواهي بود!»

 -        «من چگونه مي‌توانم بفهمم كه مردم چه مي‌گويند، درحالي كه زبان آنها را نمي‌فهمم؟»

-        خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد. و با دقت و صبوري يادت خواهد داد كه چگونه صحبت كني!»

 -        «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم، چكار كنم؟»

-        «فرشته‌ات دست‌هاي تو را در كنار هم قرار خواهد داد، و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعا كني!»

 -        «شنيده‌ام در دنيا انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌كنند و حوادث و مشكلات زيادي وجود دارد. چه كسي از من مواظبت خواهد كرد؟»

-        «نگران نباش! فرشته ات از تو مراقبت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود!»

 -        «اما من از اين‌كه ديگر شما را نمي‌بينم، ناراحت خواهم بود!»

-        خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت به نعمت‌هاي آخرت را خواهد آموخت. مطمئن باش من هميشه در كنارت خواهم بود و مراقبت هستم»

 -        كودك فهميد كه ديگر وقت رفتن است، پس به آرامي پرسيد: «حالا كه بايد برم، لااقل اسم آن فرشته را به‌من بگوييد؟»

-        خداوند او را نوازش كرد و گفت: «نام آن فرشته مهم نيست! تو مي‌تواني مادر صدايش كني»