خداپرستي بدون خدا
ساختن و صيانت نفس كه هر تمدني خواهان آن است، در دل خود نطفه تخريب نفس را حمل ميكند. خواست چنين تخريبي به شيوههاي گوناگون از كنشهايي چون بازي و رقص و جشنهاي كارناواليستي و ورزشهاي مهيج گرفته تا مصرف الكل و موادمخدر و در حادترين شكلاش خودكشي، تجلي مييابد.
عبارات نقل شده برگرفته از يكي از انبوه كتابهايياند كه به «معنويت»، «آرامش»، «يگانگي دروني» و «به خود رسيدن» و غيره ميپردازند و امروزه به وفور در شكلهاي بسيار متنوع، چه ترجمه و چه تأليف، با طرح جلدهايي رنگارنگ و نوعاً مملو از طرحهايي چون مرشدي هندي با تسبيح و تني نيمه عريان، منظره غروب خورشيد، درياي بيكران، نور درخشنده، نقشهايي از ماندالاها، با تيراژهايي بالا و اكثراً چاپ دهم و دوازدهم در بازار يافت ميشوند. مولفان اين كتاب ها را اغلب انواع «سوامي»ها (لقبي هندي براي استاد يا حضرت) تشكيل ميدهند كه معروفترينشان در ايران سوامي موكتاناندا، سوامي ساتياناندا و سوامي ساتچيت آناندا هستند. البته به اين فهرست بايد «كريشنا مورتي» و اين آخري يعني «اشو» را هم افزود.
كمابيش تمام اين «روشن بينان» مهاجرتكردگان به غرب هستند و معروفيت آنها نيز مديون شرايطي است كه به نظر ميرسد فقط در غرب فراهم باشد. سنت شرقشناسي و شرقگرايي در غرب به سده نوزدهم ميرسد. در آغاز، دستاوردهاي اين سنت بيشتر براي متخصصان و خواص، گيرايي و اهميت داشت و بعدها، بهخصوص پس از دهه شصت قرن بيستم و در آمريكا بود كه به نحو گستردهاي همهگير شد. اين «شرق» البته بيشتر همان شرق دور و آيين هندوئيسم و بوديسم است. موج معنويتگرايي عامهپسند در غرب، به جز برخي ريشههاي مسيحياش، در اصل خوراك خود را از آموزه هاي بوديستي ميگيرد (تاثير سنت پروتستان را نبايد ناديده گرفت. معنويتگرايي عامهپسند مسيحي اغلب در همين سنت نمود پيدا كرده است كه زمينهساز آن، فردگرايي ديني پروتستانيسم و تقليل دادن ديانت به ايمان در اين سنت بوده است). بررسي شاخه بزرگي از كتابهاي معنويتگرايي عامهپسند، نيازمند درك برخي امكانهاي دروني بوديسم و كردار يوگا است. نيچه در اواخر سده نوزدهم نكته جالب و روشنگري درباب بوديسم در قياس با مسيحيت به عنوان يكي از اديان ابراهيمي و نمونه دين «تمدنساز» به دست داده است. او مسيحيت و بوديسم را اديان نهيليستي و از اين حيث خويشاوند ميداند. ولي آنچه مهم است تمايز بنياديني است كه بين اين دو مي نهد. تمايزي كه قادر است اقبال انسان امروزي به معنويتگرايي عامهپسند (يا خداپرستي بدون خدا) را توضيح دهد. در كتاب ضدمسيح يا دجال (۱۸۸۸) مينويسد: «بوديسم هزار بار واقعگراتر از مسيحيت است... بوديسم پوزيتيويستيترين ديني است كه تاريخ به ما نشان داده است... او ديگر نه از «نبرد با گناه» بلكه، با اداي حق واقعيت، از «نبرد با رنج» سخن ميگويد. او... خودفريبي مبتني بر مفهوم اخلاق را پيشتر كنار گذاشته است. به زبان من، جايگاه او فراسوي نيك و بد است.» و جلوتر مينويسد: «اروپا هنوز براي او [بوديسم] پخته و بالغ نيست... بوديسم ديني است براي خاتمه و خستگي از تمدن.»
اين خستگي همان ناخوشاينديهايي است كه فرويد به فرهنگ و تمدن نسبت ميدهد. اخلاقيات مسيحي مبتني بر «احساس گناه» و تحميل آن بر فرد، در خدمت حفظ و صيانت همين تمدن است. تمدني كه الزامات آن، «رنج» ميآورد.
به نظر ميرسد عصر حاضر براي بوديسم «پخته و بالغ» شده باشد. اقبال گسترده به انواع يوگا و مديتيشن و تكنيكهاي كسب آرامش، كه همگي برخاسته از سنت بوديسم (با شعار «نبرد با رنج»)اند، گواهي است بر اين «بلوغ». بوديسم عاري از بسياري مفاهيمي است كه شالوده اديان ابراهيمي را تشكيل ميدهد: گناه، خداي متشخص، ايمان و غيره. اين امر وجهي از جاذبه بوديسم براي انسان امروزي خسته از «مفاهيم بزرگ» است. پوزيتيويسمي كه نيچه از آن حرف ميزند، امروزه در قالب انواع تكنيكهاي يوگا و مديتيشن تجلي يافته است. كلاسها، دورهها و انبوه كتابهايي كه درباره يوگا و مديتيشن وجود دارد، همگي حاوي فنون و كردارهاي مشخصياند كه معمولاً دعوي «علمي بودن» دارند. در اينجا ديگر حرف از «ايمان» به امر رازورانه نيست. «اشراق» و تعالي نفس همگي به ياري ممارست در كنترل تنفس و انجام مستمر برخي تكنيكها كه گاهي رنگ «آئين» به خود ميزنند، تحقق مييابد.